بچه های آسمان - Children of Heaven Blog

متن مرتبط با «عید سعید فطر چی وقت است» در سایت بچه های آسمان - Children of Heaven Blog نوشته شده است

زندگی به من آموخت که هر چیزی قیمتی دارد ... در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، هر آنچه باید درباره «زندگی به من آموخت که هر چیزی قیمتی دارد ...» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ...

    ادامه مطلب
  • توقع بیجا آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم ...

  • در دنیا مانند کسی باش که در خانه ای ساکن است ...

  • وقتی شروع به دوست داشتن خودت کنی ...

  • زندگی به من آموخت که هر چیزی قیمتی دارد ...

  • وقتی مهربانی جزئی از وجودت باشه ...

  • وقتی کسی ازت کمک میخواد به این فکر کن ...

  • هیچ چیز به اندازه داشتن شخصیت آدم را جذاب نمیکنه ...

  • داستان رفتار نیکان / فارسی ششم دبستان

  • نیلوبلاگ

    داستان رفتار نیکاناز راه دوری آمده بود از آن سوی بیابان ها، میخواست پیامبر(ص) را ببیند و مشکلش را با او در میان بگذارد. شنیده بود پیامبر(ص) خواهش کسی ...

    ادامه مطلب
  • داستان حماسه هرمز / فارسی ششم دبستان

  • نیلوبلاگ

    داستان حماسه هرمزبا شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان، خانه و زندگی خود را رها می کردند و به داخل شهر می رفتند تا شاید بتوانند خانواده ی ...

    ادامه مطلب
  • داستان یک قطره عسل / فارسی ششم دبستان

  • نیلوبلاگ

    داستان یک قطره عسلیک روزی بود و یک روزگاری. یک مرد شکارچی بود و یک سگ شکارچی تربیت شده داشت که با او کمک می کرد. سگ شکاری سگی بود لاغر اندام با دستها ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: نامه پیرزن به خدا

  • نیلوبلاگ

    یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای به خدا»با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:«خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... »کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتی...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: قدرت امید

  • نیلوبلاگ

    تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند، حداکثر زمانی رو که تونستن...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: آخرین خانه نجار

  • نیلوبلاگ

    يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هايش دوران پيری را به خ&...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: شخم زدن زمین در زندان

  • نیلوبلاگ

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: تقسیم ۱۷ شتر بین سه نفر توسط حضرت علی (ع)

  • نیلوبلاگ

    گویند شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم، شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: بامبو و سرخس

  • نیلوبلاگ

    روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمیکنم دیگر امیدی ندارم میخواهم خودکشی کنم...؟!ناگهان خدا جوابم را داد و گفت: آیا در...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: مردی که گوش های همسرش کم شنوا بود

  • نیلوبلاگ

    مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است. ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.به این دلیل، نزد دکتر ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: کشاورز و الاغ پیر

  • نیلوبلاگ

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرو&...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: عظمت علم حضرت على(ع)

  • نیلوبلاگ

    روزى على(ع) در زمان خلافتش بالاى منبر فرمود: "قبل از آنكه از ميان شما بروم هر سؤال داريد بپرسيد، چرا كه من به راههاى آسمانها...

    ادامه مطلب